هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره ز غم نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
در حيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه زنده کش و مرده پرست
تا هست به ذلّت بکشندش به جفا گر مرد به عزّت ببرندش سر دست
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن
به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن
بخدا که هيچ کس را، ثمر آنقدر نباشد که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن
از نخل برهنه سایه داری مطلب از مردم این زمانه یاری مطلب
عزّت به قناعت است و خواری به طمع با عزّت خود بساز و خواری مطلب
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست ز من باقی و دیگر همه اوست
در این درگَه که گَه گَه کَه کِه و کِه کَه شود ناگَه مشو غرّه به امروزت که از فردا نهی آگَه
عالم همه محنّت است و ایام غم است گردون همه آفت است و گیتی ستم است
فی الجمله چو در کار جهان می نگرم آسوده کسی نیست و گر هست کم است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
عشق در غالب الفاظ نبود ما به یک حرف تمامش کردیم
شربتی را که به هر دواست نچشیدیم و حرامش کردیم
اگر گِرد کسی بسیار گَردی اگرچه بس عزیزی خوار گَردی
شنیدستم که مجنون دل افکار چو شد از مردن لیلی خبردار
گریبان چاک زد او تا به دامان به سوی تربت لیلی شتابان
به هر سو دیده عبرت گشاده در آنجا دید طفلی ایستاده
سراغ تربت لیلی از او جست که آن طفلک بخندید و بدو گفت
که ای مجنون تو را گر عشق بودی ز من کی این تمنّا می نمودی
به قبرستان برو تو جستجو کن ز هر خاکی کفی بردار و بو کن
هر آن خاکی که بوی عشق برخاست یقین دان تربت لیلی همان جاست
در حسرت یک نعره مستانه بماندیم ویران شود این شهر که میخانه ندارد
روزی رسد غمی به اندازه کوه روزی رسد شادی به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است برادر در سایه کوه باید از دشت گذشت
دلخوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم
کعبه به دیدار خدا می رویم او که همین جاست کجا می رویم؟
حج به خدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نسیت هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب ناله و امن یجیب روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشق را همه با دور كمر ميسنجند خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد
نظرات شما عزیزان: